بی عار عاشق بودن را ارث برده ام.....از پدرم

سالهاست عشق میورزد....بدون کوچکترین چشم داشتی از مادرم که پدر را میپرستد

پرستیدن معشوق را هم از مادر آموختم....در کل عاشق بی عارِ معشوق پرستی هستم که

مدام نق میزند

ابراز احساسات سرش نمیشود

دعوا راه می اندازد سرِ هر چیز و نا چیز

تخصص دارد در زهرمار کردن لحظاتی که میتوانند خاطره های شیرین شوند

خلاصه تحمل کردنم کار هر کسی نیست

و

خدا را شاکرم که تو از نواده های ایوبی
یادت هست؟

آذر ماه لعنتی بود.......شب تولدت

دستهایم را محکم چنگ زدی و گفتی که همه ی سهمت از این زندگی سگی همین کوچکترین دستهای دنیاست

گفتی"دستهای تو
آوازی میخوانند
که تنها من میشنوم
آوازی نزدیک
از دستهایی که دور.......اما
به سمت تو که می آیم
آواز دور می شود.....و
''دستهای تو نزدیک

بعد من ادای قورباغه ها را در آوردم وهر هر خنده را سر دادم!.......تو فرمان را چسبیدی و خاک بر سر بی احساسم کردی
و من تا خود خانه عین خر اشک ریختم

اووووفففففف............زیادی احمق بودم
می خواهم از تو بگریزم
مثل فرار از نگاه قابی بر تاقچه
اما
تو
قابی نیستی که از آن بگریزم
من
خود قابِ توام
ودر گریز از خویش
میشکنم
یادم نیست کجای زندگی.....رهایش کردم

...تنها...

از پله های این سردرگردمی بالا آمدم

گره هایی ساختم.... که خودم را هم در پيچاپيچش گم کردم

و حالا ....میان این همه گرفتاری های رنگارنگ....دنبال دست های کوچک کودکیم میگردم

عجیب گم شد....عجیب گم شدم
آرام کنارم مینشینی

دست هایت را محکم حلقه میکنی دور کوچکی دست های همیشه سردم

اینجایی...کنار این همه خواستن گرمایت

حل میشوم درون خودم

سرم را میگذارم روی زانوهایم

معصومانه نگاهم میکنی

دست میکشی به چشمهایم

صورتم را....چشمهایت نخ های نازک موهایم را دنبال می کنند

من خوشحالم و شاد

چشمهای تو ولی غم دارند

برایت عرق کاسنی می آورم که دوست داری...توی لیوانی که دوست میدارم

این نهایت بودنت کنار تنهاییم بود....به همین هم قانعم به این که بیایی....به اینکه

آرام بیایی ....به همین آرامی هم نبودنت را تاب ......می آورم؟؟؟

توی تک تک ثانیه هایم صدای جیغ و بوی دود و خون می آید

دلم بی هیچ دلیلی به هزار و یک دلیل گرفته

امُا


همه ی دلتنگی ها را پشت در چوبی کلاس قورت میدهم.....نفس های طولانی و عمیق میکشم

مثل خانوم معلم های مهربان پشت میز کوچکم مینشینم......با حوصله به هر کدام با همان رنگی که دوست دارند سرمشق میدهم

ته مانده ی شادی هایم را مثل پروانه های رنگی رنگی پخش میکنم توی صورت های خندانشان

آخر آنها هنوز کوچکند....خیلی خیلی کوچکند

آنها گناه دارند...هنوز نمی فهمند

با شادی مداد رنگی هاشان را با هم عوض میکنند....هنوز دل هاشان نشکسته

دنیاشان هنوز بوی شکلات میدهد و طعم بستنی توت فرنگی

.......................

خیره میشوم به پنجره ی ته کلاس.....نور سفیدی که از پشت میله های فلزی به درون میتابد....چشم هایم را

میسوزاند

باز هم بغض دارم...باز هم انگار یک جفت دست روی قفسه ی سینه ام میکوبد....چنگ می اندازد روح کدرم را اسیر کند...

روح درد دارم....می فهمی؟ روح درد

کوچک شده ام ....از همیشه ی خدا کوچکتر

باد می آید...این روزها مدام باد می آید .....بوی دلهره می آورد

بوی سر درد

بوی تپش های نا منظم قلب

من مدام میترسم....از همه چیز و همه کس
........................

رعنا تکانم میدهد....خانوم!! بریم؟؟؟؟ زنگ خورد!

عین فرشته ها میماند.....دست میکشم روی موهای بلوطی اش

*بروید عروسک ها....بروید
......................

کاش هنوز همه ی دنیایم توی یک جا مدادی سرخابی جا میشد

کاش هنوز بی دلیل میخندیدم

کاش هنوز کم میفهمیدم
.................

صدای جیغ می آید

صدای ضجه های زن همسایه

دیشب پسر همسایه رد پای خونی اش را پشت در خانمان جا گذاشت

دختر همسایه تا صبح بلند بلند زار زد

کاش
نمیفهمیدم چرا
نمیفهمدیم
میم:صبح بخیر سین

سین:لبخند

لام:چه مانتوی خشکلی سین

سین:لبخند

عین:وای سین!دلم برایت تنگ شده بود...زیاد

سین:لبخند

واو:سین امروز لاک هایت چه خوشرنگترند!

سین:لبخند

نون:سین بعد از کلاس بریم خرید؟هان؟

سین:لبخند

***************
سین......هر روز...راُس ساعت 6 و 45 دقیقه ی بامداد

لبخند را

با مهارت تمام.....روی لب ها ی

کبودش

نقاشی میکند

و هر شب

بعد از مسواک زدن

لبخند بنفشش را

همراه با کف های سفید با طعم نعنا

تف میکند توی چاه فاضلاب

تمام.