یادت هست؟

آذر ماه لعنتی بود.......شب تولدت

دستهایم را محکم چنگ زدی و گفتی که همه ی سهمت از این زندگی سگی همین کوچکترین دستهای دنیاست

گفتی"دستهای تو
آوازی میخوانند
که تنها من میشنوم
آوازی نزدیک
از دستهایی که دور.......اما
به سمت تو که می آیم
آواز دور می شود.....و
''دستهای تو نزدیک

بعد من ادای قورباغه ها را در آوردم وهر هر خنده را سر دادم!.......تو فرمان را چسبیدی و خاک بر سر بی احساسم کردی
و من تا خود خانه عین خر اشک ریختم

اووووفففففف............زیادی احمق بودم

No comments:

Post a Comment